ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
92
قصص الانبياء ( فارسى )
قيمت تو ترا بنمايم تا عالميان بدانند كه خود را قيمت نبايد نهادن ، و قيمت آن را بود كه قيمت من نهم . و بعضى گويند كه حق تعالى ويرا حكم كرده بود بپادشاهى قومى را ، ببندگى آزموده كردش تا چون او را بندگان دهد او داند كه چگونه معاملتش بايد كردن با ايشان ، و قدر بندگان بداند . و بعضى گويند كه سبب آن بود كه روزى يوسف فخر كرد بر كسى كه : از اصل ما كسى بنده نبوده است ، و ما را بندگى روا نبود . حق تعالى نپسنديد از او افتخار كردن ، ببندگيش افكند و گفت كس مبادا كه افتخار كند . پس مالك بن زعر او را بستد و برفتند ، و كسهاى خويش را گفت كه او را نيكو داريد كه من مىدانم [ a 34 ] كه بىنيازى من درينست ، و همان شب برفتند و يوسف را بر اشترى نشاندند ، و گذرگاه ايشان بر سر گور مادر يوسف بود . چون آنجا رسيدند يوسف بگريست و زارى كرد و گفت : يا مادر برادران مرا بفروختند ، و بنده كردند ، و بغربت افتادم ، و از زيارت تو جدا ماندم ، و از پدر جدا ماندم ، و از اهلبيت جدا ماندم . اين مىگفت و مىگريست و خود را از اشتر فرود افكند و گور مادر در كنار گرفت و مىگريست و مىناليد و زارى ميكرد و كاروان « 1 » بگذشت . يكى از ايشان بازپس مانده بود . چون در رسيد او را چنان بديد بانگ برو زد و گفت يا گريزنده « 2 » راست گفتند خداوندان تو كه او گريختپاى « 3 » است ، و طپانچهء بر روى او زد . يوسف گريان شد و گفت يا پدر حال يوسف تو چون حال بندگان شد و هركسى او را خوارى مىكنند و ميزنند . هم در ساعت ابرى برآمد و رعد و برق جستن گرفت ، و جهان همه سياه
--> ( 1 ) - تا كاروان ( 2 ) - يا گريزنده پاى ( 3 ) - گريزپايست